تبليغاتX
آنسوی ابر ها

آنسوی ابر ها

لحظه ها عریان اند بر تن لحظه خود جامه اندوه مپوشان هرگز.

فوت ...فوت

داشتم با ماشینم می رفتم سر كار كه موبایلم زنگ خورد گفتم بفرمایید الووو.. ، فقط فوت كرد ! گفتم اگه مزاحمی یه فوت كن اگه میخوای با من دوست بشی دوتا فوت كن . دوتا فوت كرد . گفتم اگه زشتی یه فوت كن اگه خوشگلی دوتا فوت كن دوتا فوت كرد . گفتم اگه اهل قرار نیستی یه فوت كن اگه هستی دوتا فوت كن دوتا فوت كرد . گفتم من فردا میخوام برم رستوران شاندیز اگه ساعت دوازده نمیتونی بیای یه فوت كن اگه میتونی بیای دوتا فوت كن دوباره دوتا فوت كرد . با خوشحالی گوشی رو قطع كردم فردا صبح حسابی بخودم رسیدم بهترین لباسمو پوشیدم و با ادكلن دوش گرفتم تو پوست خودم نمی گنجیدم فكرم همش به قرار امروز بود داشتم از خونه در میومدم كه زنم صدام كرد و گفت ظهر ناهار میای خونه؟ اگه نمیای یه فوت كن اگه میای دوتا فوت كن.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 25 بهمن1389ساعت 11:59 قبل از ظهر  توسط صادق زاده  | 

میم مثل مادر...

ساعت 3 نيمه شب بود كه صداي تلفن پسري را از خواب بيدار كرد.

پشت خط مادرش بود

پسر با عصبانيت گفت : چرا اين موقع شب مرا از خواب بيدار كردي؟

مادرگفت : 25 سال پيش در همين موقع شب تو مرا از خواب بيدار كردي. فقط خواستم بگويم

تولدت مبارك

پسر از اينكه دل مادرش را شكسته بود تا صبح خوابش نبرد

صبح سراغ مادرش رفت وقتي داخل خانه شد مادرش را پشت ميز تلفن با شمع نيم سوخته يافت

ولي مادر ديگر در اين دنيا نبود.

+ نوشته شده در  یکشنبه 24 بهمن1389ساعت 10:57 بعد از ظهر  توسط زندی  | 

اگر دروغ رنگ داشت

 اگردروغ رنگ داشت

هر روز شاید                        

ده ها رنگین کمان

در دهان ما نطفه می بست

و بیرنگی کمیاب ترین چیز ها بود

 

اگر عشق ارتفاع داشت

من زمین را در زیر پای خود داشتم

و تو هیچگاه عزم صعود نمی کردی

انگاه شاید پرچم کهربایی مرا در قله ها

به تمسخرمی گرفتی

 

 

ادامه مطلب فراموش نشه


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه 20 بهمن1389ساعت 10:59 بعد از ظهر  توسط زندی  | 

وطن یعنی.... همین جا یعنی...ایران

ای وطـــــن، ای مــادر تاریخ سـاز

ای مـــرا بر خــــاک تـــو روی نیــاز

ای کویـــر تـــــو بهشت جـــان من

عشق جاویدان من، ایـــــــران من

ای زتو هستی گرفته ریشـــــه ام

 

وادامه مطلب...



ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه 20 بهمن1389ساعت 9:8 بعد از ظهر  توسط زندی  | 

صنم کمربند مشکی!

دی با صنمم بر لب یك جوی نشستیم

یك چای بخوردیم و بسی تخمه شكستیم

(البت كمی آن سوتر از این محفل ساده

بودند دو جین عضو قدیم خونواده)

كوتاه سخن آنكه من و شاهد گیتی

بودیم به صحبت ؛ سخنانی درپیتی!

گفتم: صنما راز خم این مژه چون است؟

كز قامت آن ملك جهان كوچك و دون است!

گفتا: صنما! ول بنما! این چه سوال است؟

كز لطف ریمل این مژه در حد كمال است!

بقیه در ادامه مطلب....


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 16 بهمن1389ساعت 12:2 بعد از ظهر  توسط صادق زاده  | 

و تجربه...

روزی روزگاری بود که خرگوش دیگر توان راه رفتن نداشت عصایش را به دست گرفت و جلوی آینه ایستاد و نگاهی به ابروهای سفید و پرپشتش انداخت و زیر لب گفت : جوونی کجایی ...؟

 لبخند سردی زدو از خانه خارج شد .همینطور که آهسته آهسته از جنگل عبور می کرد ناگهان با صدای بلند خندید. دستشو بلند کرد و گفت : پیرمرد ایندفعه من تند تر از تو راه می رم

لاک پشت آروم و با متانت سرشو بالا آوردو گفت : هه ...خیال کردی ...هنوزم حاضرم به یاد دوران جوانی باهات مسابقه بدم.

وقتی بهم رسیدند .بعد از حال و احوال زیر سایه ی درختی نشستند و از دوران کودکیشون می گفتند .ازاون مسابقه ای که زبون زد همه شده بود.

خرگوش گفت : از نوه ات چه ....

توي اين موقع بود كه گردبادي از جلشون رد شد. لاك پشت سه دور دور خودش چرخيد . خرگوش  كمكش كرد وايسه. لاك پشت با عينك ته استكانيش به گرد باد خيره شده بود.

- خرگوش اون... اونا نوه هاي منو تو نيستند؟

- هه هه هه چرا پير مرد... اونا با موتور سيكلتي كه تازه اومده بازار دارن مسابقه مي دن.

و وسط راه بود يكي از موتورها خاموش شد و تنها يك نفر از اونها به خط پايان رسيد.

فكر كنم بتونيد حدس بزنيد كه اون كي بود؟

و برنده كسي نبود جز نوه ي خرگوش پير.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 14 بهمن1389ساعت 10:21 بعد از ظهر  توسط زندی  | 

اول شعر بعد خود کشی

اين شعر را پس از خودكشي ماياكوفسكي در جيب او يافتند؛ظاهرا آخرين شعر اوست

ساعت از نه گذشته، بايد به بستر رفته باشي
راه شيري در جوي نقره روان است در طول شب
شتابيم نيست،با رعد تلگراف
سببي نيست كه بيدار يا كه دل‌نگرانت كنم
همانطور كه آنان مي‌گويند،پرونده بسته شد
زورق عشق به ملال روزمره در هم شكست
اكنون من و تو خموشانيم،ديگر غم سود و زيان اندوه و درد و جراحت چرا‌؟
نگاه كن چه سكوني بر جهان فرو مي‌نشيند
شب آسمان را فرو مي‌پوشاند به پاس ستارگان
در ساعاتي اين‌چنين، آدمي بر‌مي‌خيزد تا خطاب كند
اعصار و تاريخ و تمامي خلقت را

+ نوشته شده در  سه شنبه 12 بهمن1389ساعت 9:45 بعد از ظهر  توسط صادق زاده  | 

شعر مولانا در زمان فوت

رو سر بنه به بالین تنها مرا رها کن  ********** ترک من خراب شبگرد مبتلا کن

ماییم و موج سودا شب تا به روز تنها ********** خواهی بیا ببخشا خواهی برو جفا کن

از من گریز تا تو هم در بلا نیفتی ********** بگزین ره سلامت ترک ره بلا کن

ماییم و آب دیده در کنج غم خزیده  ********** بر آب دیده ما صد جای آسیا کن

خیره کشی است ما را دارد دلی چو خارا ********** بکشد کسش نگوید تدبیر خونبها کن

برشا خوبرویان واجب وفا نباشد ********** ای زرد روی عاشق تو صبر کن وفا کن

دردیست غیر مردن کانرا دوا نباشد  ********** پس من چگونه گویم کین درد رادواکن

در خواب دوش پیری در کوی عشق دیدم  ********** با دست اشارتم کرد که عزم سوی ما کن

گر اژدهاست بر ره عشق است چون زمرد  ********** از برق این زمرد هین دفع اژدها کن

+ نوشته شده در  سه شنبه 12 بهمن1389ساعت 9:42 بعد از ظهر  توسط صادق زاده  | 

راز زندگی.....

در افسانه ها آمده روزی که خداوند جهان را آفرید فرشتگان مقرب را به بارگاه خود فرا خواند و از آنها خواست تا برای پنهان کردن راز زندگی پیشنهاد بدهند...

یکی از فرشتگان به پروردگار گفت:خداوندا آنرا در زیر زمین مدفون کن
فرشته دیگری گفت: آن را در زیر دریاها قرار بده و سومی گفت راز زندگی را در کوهها قرار بده
ولی خداوند فرمود : اگر من بخواهم به گفته های شما عمل کنم فقط تعداد کمی از بندگانم قادر خواهند بود آن را بیابند در حالی که من می خواهم راز زندگی در دسترس همه بندگانم باشد...
در این هنگام یکی از فرشتگان گفت : خدای مهربان راز زندگی را در قلب بندگانت قرار بده زیرا هیچ کس
به این فکر نمی افتد که برای پیدا کردن آن باید به قلب و درون خودش نگاه کند و خداوند این فکر را پسندید...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 9 دی1389ساعت 10:23 بعد از ظهر  توسط زندی  | 

چرچیل بیچاره

اول - یلداتون مبارک

بعد....

چرچیل(نخست وزیر اسبق بریتانیا) روزی سوار تاکسی شده بود و به دفتر BBC برای مصاحبه می‌رفت.

هنگامی که به آن جا رسید به راننده گفت آقا لطفاً نیم ساعت صبر کنید تا من برگردم.

راننده گفت: “نه آقا! من می خواهم سریعاً به خانه بروم تا سخنرانی چرچیل را از رادیو گوش دهم” .

چرچیل از علاقه‌ی این فرد به خودش خوشحال و ذوق‌زده شد و یک اسکناس ده پوندی به او داد.

راننده با دیدن اسکناس گفت: “گور بابای چرچیل! اگر بخواهید، تا فردا هم این‌جا منتظر می‌مانم!”

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1 دی1389ساعت 11:22 بعد از ظهر  توسط زندی  | 

از حرم تا گودال به یاد حسین بن علی

کیست این پای کشیده ز همه هست و گرفته سر و جان را به سر دست و به جانان شده پا بست و ز صهبای وصال آمده سر مست و گذشته ز تن و جان و سر و افسر دخت و پسر و همسر و هفتاد و دو یار و نفسش سوخته از سوز عطش حنجره‌اش خشک و دلش آتش و چشمش شده دریا نگه دوخته بر نیزه و شمشیر .....

 

 

ادامه مطلب فراموش نشه


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه 27 آبان1389ساعت 11:10 بعد از ظهر  توسط زندی  | 

پروین اعتصامی و آشپزخانه

فلسفه نخودي گفت لوبيايي را گفت، ما هر دو را بيابد پخت رمز خلقت ، به ما نگفت كسي كس ، بدين رزمگه ندارد راه بدرازي و گردي من و تو هر دو، روزي دراوفتيم به ديگ نتوان بود با فلك گستاخ سوي مخزن رويم زين مطبخ برويم از ميان و دم نزنيم اين چه خامي است ، چون در آخر كار گرچه در زحمتيم ، باز خوشيم دهر ، بر كار كس نپردازد چون تن و پيرهن نخواهد ماند كز چه من گردم اين چنين ، تو دراز چاره اي نيست ، با زمانه بساز اين حقيقت ، مپرس زاهل مجاز كس ، در اين پرده نيست محرم راز ننهد قدر، چرخ شعبده باز هردو گرديم جفت سوز و گداز نتوان كرد بهر گيتي ناز سر اين كيسه ، گردد آخر باز بخروشيم ، ليك بي آواز آتش آمد من و تو را دمساز كه به ما نيز، خلق راست نياز هم تو ، بر كار خويشتن پرداز چه پلاس و چه جامه ممتاز ما كز انجام كار بي خبريم چه توانيم گفتن از آغاز
+ نوشته شده در  سه شنبه 25 آبان1389ساعت 10:57 بعد از ظهر  توسط زندی  | 

شیطان مستمری بگیر

امروز ظهر شیطان را دیدم !

نشسته بر بساط صبحانه و آرام لقمه برمیداشت…

گفتم: ظهر شده، هنوز بساط کار خود را پهن نکرده ای؟ بنی آدم نصف روز خود را بی تو گذرانده اند…

شیطان گفت: خود را بازنشسته کرده ام. پیش از موعد!

گفتم:…


به راه عدل و انصاف بازگشته ای یا سنگ بندگی خدا به سینه می زنی؟

گفت: من دیگر آن شیطان توانای سابق نیستم. دیدم انسانها، آنچه را من شبانه به ده ها وسوسه پنهانی انجام میدادم، روزانه به صدها دسیسه آشکارا انجام میدهند. اینان را به شیطان چه نیاز است؟

شیطان در حالی که بساط خود را برمیچید تا در کناری آرام بخوابد، زیر لب گفت: آن روز که خداوند گفت بر آدم و نسل او سجده کن، نمیدانستم که نسل او در زشتی و دروغ و خیانت، تا کجا میتواند فرا رود، و گرنه در برابر آدم به سجده می رفتم و میگفتم که : همانا تو خود پدر منی.

 

+ نوشته شده در  جمعه 14 آبان1389ساعت 12:27 بعد از ظهر  توسط صادق زاده  | 

خدایا کاری کن بزرگ نشم...

الو ... الو ... سلام کسی اونجا نیست ؟

مگه اونجا خونه ی خدا نیست ؟

پس چرا کسی جواب نمیده ؟

یهو یه صدای مهربون بگوش کودک نواخته شد! مثل صدای یه فرشته ...

- بله با کی کار داری کوچولو ؟

خدا هست ؟ باهاش قرار داشتم، قول داده امشب جوابمو بده

- بگو من میشنوم کودک متعجب پرسید : مگه تو خدایی ؟ من با خود خدا کار دارم ...

- هر چی میخوای به من بگو قول میدم به خدا بگم. صدای بغض آلودش آهسته گفت: یعنی خدام منو دوست نداره ؟

- فرشته ساکت بود. بعد از مکثی نه چندان طولانی گفت: نه خدا خیلی دوستت داره. مگه کسی میتونه تو رو دوست نداشته باشه؟

بلور اشکی که در چشمانش حلقه زده بود با فشار بغض شکست و بر روی گونه اش غلطید و با همان بغض گفت : اصلا اگه نگی خدا باهام حرف بزنه گریه میکنما ...

بعد از چند لحظه هیاهوی سکوت شکسته شد.

ندایی صدایش در گوش و جان کودک طنین انداز شد : بگو زیبا بگو. هر آنچه را که بر دل کوچکت سنگینی میکند بگو ...

دیگر بغض امانش را بریده بود بلند بلند گریه کرد و گفت:

خدا جون خدای مهربون، خدای قشنگم میخواستم بهت بگم تو رو خدا نذار بزرگ شم تو رو خدا ...

چرا ؟ ولی این مخالف با تقدیره. چرا دوست نداری بزرگ بشی؟

آخه خدا من خیلی تو رو دوست دارم قد مامانم، ده تا دوستت دارم.

اگه بزرگ شم نکنه مثل بقیه فراموشت کنم؟

نکنه یادم بره که یه روزی بهت زنگ زدم ؟

نکنه یادم بره هر شب باهات قرار داشتم؟

مثل بقیه که بزرگ شدن و حرف منو نمی فهمن.

مثل بقیه که بزرگن و فکر میکنن من الکی میگم با تو دوستم.

مگه ما با هم دوست نیستیم؟

پس چرا کسی حرفمو باور نمیکنه ؟

خدا چرا بزرگا حرفاشون سخت سخته؟

مگه اینطوری نمی شه باهات حرف زد ؟!

خدا پس از تمام شدن گریه های کودک : آدم ، محبوب ترین مخلوق من ، چه زود خاطراتش رو به ازای بزرگ شدن فراموش میکنه ، کاش همه مثل تو به جای خواسته های عجیب من رو از خودم طلب میکردند تا تمام دنیا در دستشان جا میگرفت. کاش همه مثل تو مرا برای خودم و نه برای خودخواهی شان میخواستند. دنیا خیلی برای تو کوچک است ... بیا تا برای همیشه کوچک بمانی و هرگز بزرگ نشوی ... و کودک کنار گوشی تلفن، درحالی که لبخندی شیرین بر لب داشت در آغوش خدا به خوابی عمیق و شگفت انگیز فرو رفته بود.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 22 مهر1389ساعت 12:23 بعد از ظهر  توسط صادق زاده  | 

شروع بی پایان

سلام به اونایی که سرکی کشیدندو اتفاقی گذرشون خورده  به اینجاو حالا که اومدندو این همه مطلب جالبو دیدندو دیگه قصد رفتن ندارندو یا که بر عکس اونایی که ویلون و سیلون جهت تلف  وقتو  هدفو شارژند و دائم الحضور در اینترنتو چت روم وغیرو ...

حالا که آمدی  هی برو بالا بیا پایین و بنگر به مطالب و گرم خواستی همی مرحمتی کن نظری ده و به دوستان هم بگو که نظر اندازند ودگر هیچ.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 11 مهر1389ساعت 11:53 قبل از ظهر  توسط صادق زاده  |